تبليغاتX
آنک انسان - نامه به دوستی که آنور آبهاست.

دیشب خواب تمام دوستانم را دیدم تمامی آنانی که روزگاری با آنها خوش بودم در کلاس درس از راهنمایی تا دبیرستان و از دبیرستان تا دانشگاه دلم عجیب گرفته بود از خواب که بیدار شدم می خواستم دوباره بخوابم می خواستم در خواب دوباره ام به آنان بگویم که بزرگ نشوید . اگر بزرگ شوید ده تايتان می رود آمریکا ، 3 نفر می رود استراليا یکی اتریش یکی انگلستان و... خواهش می کنم بزرگ نشوید آخر نمی دانید دلم چقدر برایتان تنگ می شود حتی با تویی که دعوا کردم یادت هست یک مشت تو حواله کردی به شکمم و یک لگد من به تو و ناظم ما را شدیدا توبیخ. همه اینها همزمان می شود با امروز 18 تیر روزهایی که همیشه یاد آور جدا شدن من از دانشگاه بود. شاید یک حادثه بود که ماشین در راه دانشگاه پنچر شد و من آن روز نتوانستم بروم دانشگاه شاید هم ...

خلاصه حس نوستالژیم بدجوری تحریک شده است. دلم می خواهد هر چه لعنت است بفرستم به این دنیای بزرگترها می خواهم دوباره به دنیای جوانیم برگردم شازده کوچولو ، شاپری ، بار دیگر شهری که دوستت دارم نگاههایی که از حرص بلوغ نشأت می گیرند برخوردهایی که همیشه فکر می کنی عشقند به همین سادگی ، دلهره ، ترس و لذت. این روزها خیلی دوست دارم به تمامی دوستانم نامه بفرستم و بگویم هنوز به فکرتان هستم هنوز دوستتان دارم ای سادگان صبور بیایید دور هم جمع شویم و هنوز ...

اما نمی توانم. زمان پای بستی است بر تمنای ما انسانها پس چاره ای ندارم جز آنکه سیگاری بگیرانم و یک لحظه به این لحظه بیندیشم. ایمیلی بفرستم به یکی از دوستان و منتظرم شاید جوابی نکته ای و تسکینی از او بیابم و به او بگویم. دنیای بزرگترها دنیای چندان خوبی نیست پر از شغال و گرگه دنیای آنها خار داره بیابوناش مار داره هرکی باهاش کار داره دلش خبر ...

اما در این دنیای بزرگترها از نگاه دیگران من موفقم من می توانم کارهایم را خوب انجام دهم من اعتماد به نفس دارم من اما خودم نیستم من به توصیه دکتر لاموتريژین می خورم. آخر دکتر بی انصاف مگر من صرع دارم. این چه دارویی است به من می دهی تثبیت کننده خلق و خو! خجالت داره . تازه منم کلی به خود افتخار می کنم روززای جمعه با یه روانپزشک می رم کوه همش به من می گم فایده کرد نکرد مگه لعنتی من موش آزمایشگاهیم اگه من حالتو این هفته نگرفتم.

 خوب دیگه برم. این همه نامه تلنبار شده باید به همشون جواب بدم. هرچی دری وری گفتم بسه. بعد از ده پونزده روز باز هم هیچیز درست و حسابی ننوشتم. ولی چقدر نزدیکنند بامدادان بیست سالگی و من فردا بیست و یکساله خواهم شد به خیابان خواهم رفت و ... و ندا در خواهم داد آی سبدهاتان پرخواب ، سیب آورده ام سیب سرخ خورشید ..... عشق خواهم ورزید دوست خواهم داشت.

پ. ن : تمامی جملاتی که رنگشون فرق داره یه شعره ماله یکی دیگه حوصله رفرنس دادن نداشتم هر کی می دونه بدونه هر کی هم نمی دونه بره از اونی که می دونه بپرسه.

+ نوشته شده توسط انسان در دوشنبه 1386/04/18 و ساعت 14:56 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin