از روزی که سروش به نصر و بالعکس به هم توپیدند. روزگار چندانی نمی گذرد. من به نوبه خود یکی دوبار دکتر سروش را از نزدیک دیده بودم اتفاقا آن هم در روزهایی بود که سخت شیفته او بواسطه صراطهای مستقیم، دین اقلی و نظایر آن بودم. در آن جلسات نحوه نگریستن و پاسخ دادن سروش که در مورد پلورالیزم و این چیزها حرف می زد زیاد ناراحتم نمی کرد و اگر چه به نظر با غرور و فخر بود باز هم مهم نبود که البته حب الشی یعمی و یصم. از زبان تلخ و گزنده سروش شنیده ایم که چه بیرحمانه به دشمنانش می تازد و بی هیچ درنگی هر آنچه می اندیشد را با آرايه ای ادبی پر از ایهام و ابهام و استعاره (عرفان زده ، عقل سوز) نثار طرف مقابل می کند.
دیگر، باور و اندیشه های اینان برایم دغدغه برانگیز نیست ، بهار اندیشه اینان برای منبه خزان نشسته است. اینانی که برایمان بایستی آزادی اندیشه به ارمغان می آوردند ستیزه جو شدند و غیر سوز. راستی وقتی سروش با آن کلمات سهمگین ، نصر را به رصد کردن عرفان از دفتر فرح پهلوی( اگر چه به حق ولی با کژخلقی و احیانا بی ادبی!!!!) متهم می کند و بالعکس، دیگر چه انتظاری می توان از کسانی که همینک بر سکان فرهنگ حکومتی نشسته اند داشت تا غیر بپرورند و دگر اندیشی ترویج کنند.
راستی چرا در این جامعه هیچگاه یاد نمی گیریم نقد کنیم بدون آنکه هویت طرف را به زیر سؤال بریم. شاید تا کنون هزاران نقد از اندیشمندان جامعه مان خوانده ام و مطمئنم همه شما این جمله را در تمامی این نوشته ها دیده اید و تأييدم خواهید کرد.
" .... آقای .... مرا متهم کرده است به بی طرفی و بی انصافی . همچنین او نوشته مرا توهین آمیز و به دور از ادب انگاشته است. من دوباره نوشته خود را ...."
راستی تا حالا چقدر این جمله احمقانه را دیده اید و خوانده اید و به حالت تهوع نیفتاده اید. زبان فلسفی و روشن اندیشهای ما پر از تهمت و افتراست، پر از ابهام و کنایه است چون درونمان پر از عقده و پیچیدگی است ، پر است از ریا و دروغ که ارثیه ای است از تاریخ دینی و میهنمان. با این سخنان چند روزه سروش و جمع دیگری از حاضران و یا مرتبطان انقلاب فرهنگی به این سخن که به سختی با آن می جنگیدم ایمان یافتم:
انسانهای ایدئولوگ اگر حساب خود را برای یکبار و قطعی با دنیای مدرنشان مشخص نکنند و یکی به نعل و یکی به میخ بزنند در بزنگاه ماجرا تندخو و برافروخته خواهند شد. چه من باشم چه شما باشی و چه حتی دکتر عبدالکریم سروش باشد.
نویسنده ای نوشته بود روزی که در حسینیه ارشاد وقتی نامه سروش به صورت غیابی خوانده می شد و در آن توپ و تشری هم به نصر شده بود پس از اتمام قرائت نامه شنیدم که دو جوان در پشت سر من به هم می گویند:
"دیدی چه طور حال نصر رو گرفت خوب زد توی دهنش"
چنین فیلسوفانی را چون ما پیروانی باید. چنین مباد!

