پس از ماهها دوری و درد افسردگی ، من آمده ام. برای دوستی نوشته ام"می گویند درد زادن دردناکترین است ، اما تو از کجا می دانی کودکی که به دنیا می آيد چه دردی تحمل می کند ، عزیز بدان من ماههاست که درد زاییدن و زاده شدن را هم هنگام تحمل می کنم ، ماههایی است که رضایی در من متولد می شود. در آستانه دهه چهارم زندگی سخت فرتوتم و ناتوان اما بار زندگی را به دوش می کشم شاید دوباره بیست ساله شوم چه نزدیکند بامدادان بیست و یک سالگی". از دوستانی که يادم می کردند سپاسگزارم و ممنون.
و آخر سخن اینکه من متولد شده ام ، بیست و یک سالگی ام مبارک ، آيا در میان این همه هیاهوی نابهنگام کسی به من تولدم را تبریک نخواهد گفت؟
آنک انسان
می نویسم پس هستم

