خوب سال نو ، در کنار خانواده و آنتاليای ترکیه. خرده بورژوازیه ديگه. جذابیت پنهان بورژوازی. هتل با کليه تفریحات، تنوع غذایی و ملتی که برخلاف ما از ته دل کار می کنند. این عاقبت نفت نداشتنه. مجبوری کارکنی. خوش برخورد باشی، زحمت بکشی و پول دربیاری. بدجوری داریم عقب عقب می ریم. آخرش معلوم نیست. سقوط، سقوط ....
پس از ماهها دوری و درد افسردگی ، من آمده ام. برای دوستی نوشته ام"می گویند درد زادن دردناکترین است ، اما تو از کجا می دانی کودکی که به دنیا می آيد چه دردی تحمل می کند ، عزیز بدان من ماههاست که درد زاییدن و زاده شدن را هم هنگام تحمل می کنم ، ماههایی است که رضایی در من متولد می شود. در آستانه دهه چهارم زندگی سخت فرتوتم و ناتوان اما بار زندگی را به دوش می کشم شاید دوباره بیست ساله شوم چه نزدیکند بامدادان بیست و یک سالگی". از دوستانی که يادم می کردند سپاسگزارم و ممنون.
و آخر سخن اینکه من متولد شده ام ، بیست و یک سالگی ام مبارک ، آيا در میان این همه هیاهوی نابهنگام کسی به من تولدم را تبریک نخواهد گفت؟
به جرأت می توان گفت جامعه ما تنها جامعه ای است که در آن مردگان اهمیتی افزونتر از زندگان دارند. برای هر مرده ای روزها مراسم می گیریم ، تعزیه و هفته و چهلم و سالگرد و... و باز تا مدتها سعی می کنیم پیش صاحبان عزا شوخی نکنیم و نخندیم. اما آنگاه که نوبت شادی و جشن و سرور است به یکباره همه چیز را سر هم بندی می کنیم . بلد نیستیم شادی کنیم ، اگر تلاش کنیم که از عرف زمانه فراتر رویم ، فاجعه به بار می آوریم. از این روست که خندیدن را جرم می پنداریم ، سبکسری می دانیم اگر کسی در رستوران به صدای بلند بخندد.
بودش ما با فاجعه گره خورده است. بحران برای ما آب حیات است. می توانیم در پشت بحران پنهان شویم، تقصیر به گردن دیگران بیندازیم و از فعالیت مثبت و تولید بگریزیم زیرا که بحران به خواست ما نیست، او همه چیز را خراب می کند ، باعث تمام مشکلات است ، پس دست می گذاریم روی دست و نظاره می کنیم پایان داستان ، پیشتر گفتم که ما مردمان صبوری هستیم ، پس می توانیم سالیان سال به بحران خود آفریده بنگریم ، آنرا دستمایه سکون و سکوتمان قرار دهیم و همچنان که ۱۴ قرن صبر کرده ایم تا روز قیامت نیز صبر کنیم. بزرگترین بحران جامعه دینی - شیعی ما خلافت و امامت است. چون بحران فرا رسید همه چیز از کنترل ما خارج شد، تمام انحرافات و کج روی ها هم هنگام بوجود آمد و ما با استخوانی در گلویمان صبر کردیم ، صبر ، صبر و صبر. اما اگر نیک بنگریم ما خود دوست داریم به همه چیز رنگ و بوی فاجعه بدهیم. میوه فاجعه ، مصیبت است و نمود مصیبت گریه است ، جامعه ما در فاجعه است ، پس مصیبت زده است و چون مصیبت زده است پس باید و حق دارد بگرید. فاجعه اولین که پیشتر ذکرش رفت ، در لابلای تاریخ نیست ،آن فاجعه و تبعات آن چون کشته شدن امام اول و سوم ، صلح امام دوم ، .... و غیبت امام دوازدهم هنوز در جامعه جریان دارد، گویی هر روز تمام این فاجعه ها اتفاق می افتد و این نه از سر مسئولیت پذیری که دقیقا بالعکس از سر رفع مسئولیت است. ما فاجعه را بیاد داریم، ما از آن فاجعه بیزاریم و برای آن فاجعه داغدار و گریانیم. این گونه است که هر یکسال در مجالس دینی همه چیز تکرار می شود. سخنان همان سخنان است ، توصیه ها ، اشعار ، سخنرانی ها و .... این یعنی امروز، امروز نیست، روزی است مانند " ۱۴۰۰ سال پیش در چنین روزی ... ". این همانندی در آخر به این همانی می رسد.
این که ما این چنین در خودیم ، افسرده و جویای گریه ایم ، ابعادی وسیعتر و دلایلی افزونتر از آنچه گفته شد دارد ، اما نباید فراموش کرد که تکرار تاریخ جامعه را داغدار و بحران زده نگه می دارد و آدمیانی که در مقابل بحران آموخته اند و البته توصیه شده اند که صبر کنند، چاره ای جز تخلیه کردن خود با گریه ندارند. آرامش پس از گریه ، بی انرزی است اما خنده هیجان بر می انگیزد و به پیش می راند. برای مردمان ما شادی کردن بد است چون به بد بازی کردن نقش خود تعبیر می شود. چون به بی بندو باری ، سبکسری و بی ادبی ختم می شود. اما برای خروج از این بحران باید ذهن بحران زده را قدمی به پیش راندو خنده به جای گریه زیباترین رانه ذهن انسان است. بر سر کوی و برزن بزنیم و برقصیم و بدانیم که دنیا به دست مردمان شاد ساخته می شود.
امضاء
عیال و من
۲۹ مرداد سنه ۸۶
پ.ن: ضمنا اخیرا نیکفر سه مقاله دیگر نیز در سه شماره مجله مدرسه در مورد اصلاح گری دینی آورده است که خواندن آنها خالی از لطف نیست.
آگوستین مقدس با بیان " ایمان دارم چون یاوه است ، ایمان دارم ، چون ناممکن است " سخن را تمام کرده است. چنین عبارتهایی که زمینیان به آن شطحیات می گویند در الهیات کاملا شریف محسوب می شود. معنی آنها چنین است: آنچه در چشم میرندگان یاوه و ناممکن است ، در نگر خدا چنین نیست. خدا گویا با همین گزافه کاری این چیزهای ظاهرا یاوه را وحی کرده ، پس من باید به آنها ایمان داشته باشم.
وکیل اما اجازه ندارد در دادگاه چنین گوید. اگر شاهدی بگوید " من شهادت می دهم که متهم در حالی که در مارتینیک در گهواره خوابیده بود، کسی را در پاریس کشت و هر چه این موضوع ناممکن تر جلوه کند من بدان بیشتر باور دارم " او را یکسر به دیوانه خانه می فرستند. ولی وحی ، معجزه و ایمانی که بر چیزهای ایمان پذیر مبتنی است به نظم کاملا متفاوتی از کاینات تعلق دارد.
نقل از کتاب شگردها امکانها و محدودیتهای بحث با بنیادگرایان ، نوشته هربرت شلایشرت
بشکنید برادران من این لوحهای نو کهن را!
یکی از شکل دهنده های اهداف انسان ، نگاهی است که او به غایت جهانش دارد. به زعم عده ای زندگی مهم می شود اگر در آن تکرار باشد، پايان کار دوباره آغاز راه شود و انسان فنا را پشت سر گذاشته و ابدی شود. همهنگام می توان نگريست به اندیشه ای که همه چیز را یکبار می بیند و یکبار باور می کند. به زعم او تجربه ای تکرار شونده در پیش نیست هر آنچه هست همين است و چاره ای جز باور به آن نيست.
اما اثر نگرشهای فوق به نحو قابل توجهی متفاوت است. اگر جهان به نحو فزاينده ای تکرار شود زندگی کابوس می شود. اگر مغولها بارها و بارها به ایران حمله کنند کابوس وحشت هیچ کس را رها نمی کند اما اینک به سادگی می توان از اعرابی سخن گفت که وارد ایران شدند بامهای زرتشتیان را کوتاه تر کردند از بامهای مسلمان. و چه بناها و يادبودها نسوزاندند. چرا که اعراب فقط یکبار حمله کردند. اگر بایستی انتخابی کنیم، سخت است که از غایت کار مطمئن شویم هر یک از دو طرف را که انتخاب کنیم باز نمی توانیم حسرت آن انتخاب يا بهجت اين انتخاب را داشته باشیم. مثالی می زنم : دو دوست يکی انتخاب می کند کار بکند و دیگری انتخاب می کند درس بخواند. آیا پس از گذشت سالها می توان در مورد تصمیم هر یک از اینان سخن گفت؟ این فقط یک انتخاب است و نه چیز دیگر. این انتخاب هیچ وقت بدیل خود را نشان نمی دهد. اگر بخواهیم قضاوت کنیم باید دوباره مجال انتخاب را فراهم کنیم و آنگاه کارنامه هر یک بسنجیم. اما حیف که تکراری وجود ندارد و چه خوشبختیم که این تکرار اتفاق نمی افتد. ما هیچ وقت نمی توانیم سایه مهیب تکرار را بر زندگیمان تحمل کنیم. تکرار شدن دردناک است. اما یکبار هم قابل قبول نیست. نمی توان از آن دفاع کرد. چرا که نقیض و مشابه ندارد. یکبار قبول نیست. یکبار هیچ است.
انسانی که غایت محور و آخرالزمانی باشد کارش راحتتر است، برایش انتخاب چندان شوری برنمی انگیزد. برای او هرچه باشد اول و آخر این کتاب مشخص است. هر آنچه در این میان تقلا بیشتر کنیم تأثير چندانی در وقت و کیفیت آنچه باید اتفاق بیفتد ندارد. این نگرش انسان را سربه زیر و متحمل می کند ، او می تواند تا روز قيامت صبور باشد. صبر می کند، ظلم را تحمل می کند، برایش مهم این است که آن روز زودتر اتفاق بیفتد و او سریعتر به جاودانگی برسد.. امروز مهم نیست ، امروز یکبار است در میان آن چندين بار. روزی که اغاز می شود و پایان ندارد. و پس از آن تکرار ... تکرار ... و تکرار.
اندیشه ای که می تواند به خود بقولاند که این انتخاب فقط یکبار اتفاق می افتد ، دقت می کند ، مسئولیت می پذیرد و خود را فریب نمی دهد. او می داند این اولین و آخرین انتخاب اوست. و نیز او لذت می برد. او درد نیز می کشد دردی که پله ترقی او برای انتخابهای بعدی است چرا که او هربار می آموزد که فرصتش فقط یکبار است. ترحمی نیست. تعارفی هم نیست. پایان کار همیشه پایان کار است. او نمی تواند خود را فریب دهد. روزی آیا می تواند دوباره انتخاب کند؟ نه مسلم آنست که کار همینجا تمام می شود. او درمقابل هيچ، عمری جاودانه دارد. ۶۰ سال عمر او آنقدر زیاد است که می تواند خود را جاودانه بداند اما همهنگام مراقب است که از هر لحظه لحظه این عمر فایده ببرد و فایده برساند. او مراقب و دوست ثانیه هاست. زمان برای او بسیار مهم است.
باور کردن به روز واپسین شخصیت انسانها را شکل می بخشد. قبول کردن این طرف یا آن طرف می تواند ما را فعال یا خموده کند. مهم این است که بدانیم آیا تکرار را دوست داریم یا به روزی که بایستی همه چیز از نو شروع شود باور نداریم. اما در نهایت این نیز خود یک انتخاب است. انتخابی که پس از مرگ دیگر امکان واگشایی و ارزیابی آنرا نداريم. تمام انتخابها از جمله این انتخاب غیر قابل سنجش و به طرز دردناکی پذيرفتنی اند. انتخاب و يا عدم انتخاب باور به روز قضاوت نيز خود يک انتخاب است.
متن زیر نامه ای است که به یکی از دوستان نوشته ام با اندکی جرح و تعدیل می آورمش!!
جناب آقاي ................. دامت افاضاته
تنش و مجادله کلامي امروز صبح ....... مرا سربر جيب انديشه برد و بر آنم داشت تا لختي بيانديشم که چرا چنين بي سامان و از سر غيظ بر هم مي تازيم و از چه روست که توسن سخن چنان جولان مي دهد که طاووس عقل در محاق تيرگي رفته ومجال نفس نمي يابد. با خود انديشيدم که اين صفراي بي حوصلگي از سرکنجبيني نشأت داشته و از قضا روغن بادام سردي فزوده است. درنگي ديگر بر آن داشت تا چاره اي بينديشم بر لگام زدن بر اين اسب چموش تا آرام گيرد و گرد و غبارش چشمها و دلها تيره گون نسازد. آنگاه يافتم که آنچه مسوده نگردد از اذهان فرو هشته شود ، تعارض يابد و گاه به تعارض افتد. پس لازم ديدم آنچه مي خواهم و مي جويم رابنويسم و نيک ديدم که دغدغه هاي خود را پيشاپيش به تقرير آورم تا اگر جوابي يافتم در آن بتوانم بارها و بارها مداقه کنم بلکه انوارعلمتان پرده از عقل محجوبم بردارد. اما سؤالها:
1. موضع شما به عنوان يک فرد ديندار براي من اين چنين مشخص است. شما به دين اسلام کاملا معتقديد. اشخاصي را که به عنوان امام مي ناميد مفترض الطاعه دانسته و اصولا دين بدون آنها را نه قابل فهم مي دانيد و نه قابل توصيه ضمن آنکه مسير خداشناسي دين شناسي ، پيغمبر شناسي و ... را در سايه توجهات امامان بالاخص امام هر زمانه اي مي پنداريد و آنچه را که خارج از اين پروسه طلب شود مساوي با انکار امامان ناميده و از اصول يک فرد مسلمان به دور مي دانيد. با اين تفاصيل اولين سؤال اين است که آيا شما به تماميت دين قايليد يا نه ؟ تماميت دين يعني احکام آن اعم از نماز و روزه و حج و ... تا ديه مرد و زن و ارث و قصاص و رجم و ... همچنين تمامي حکم هاي مربوط به قتال با کفار و جزيه از انصار و برده داشتن و برده آزاد کردن. در کنار اين مطالب قرآني مي توان به صدها هزار احاديث که نقل شده و حجم قابل توجهي از آن در بحار الانوار آمده است مي توان اشاره نمود همچنين به طور مثال به احاديتي از کليني که مؤيد تحريف قرآنند و نظاير آن. به اينها مي توان طب الصادق و الرضا را نيزافزود همچنين حليه المتقين را که از خصوصي ترين آداب زندگي تا عمومي ترين آنها سخن به ميان آورده است. براي شمردن مجموعه دين وسعت و مجالي افزونتر از آن که هست نياز مي باشد ولي عجالتا مي توان همه اين را در قالب تاريخ دين بيان کرد. آيا شما دين را به هسته دار بودن و نيز عرض داشتن تقسيم مي کنيد يا به جامعيت آن به مثابه کلي واحد مي نگريد؟
2. اگر جواب شما آري باشد که بحث من کلا منتفي است و ادامه بحث بي مورد و اگر جوابتان بر اين امر حد و حصر داشته باشد سؤال دوم پيش مي آيد. معيار شما در انتخاب از ميان اين همه احکام ضد و نقيض با خود و با دنياي امروز ما چيست؟
3. معيار شما هرچه باشد يا معياري است يافته شده از همين مسير ديني ، يا معياري است فرا ديني همچون الهامي به فردي متأخر و بنا کردن مفاهيمي جديد. يافتن معيار از دل متون ديني چيزي است که به حجم دين مي افزايد و شما را يکي از مفسران و راهگشايان جديد قرار مي دهد که باز در چهارچوب دين موجود قرار يافته است و آنرا گسترش و بعد بخشيده است. اما اگر معيار شما فرا ديني و خود بسنده باشد آنگاه فرقه اي است از ميان هزاران فرقه اي که از هر ديني منشعب مي گردند. حال سؤال اينست چگونه فرقه اي گروهي يا انجمني با جمعيتي چند هزاري مي تواند مدعي يافتن هدايتي باشد که آورنده آنرا يک ميليارد و اندي به پيغمبري مي شناسند و در زندگي خود تأثيراتي شگرف از آن حضرت داشته ومدعي اند پيام او را به نيکي در يافته اند؟ آيا شرط عقل و انصاف نيست که ديگران حتي آن سني را محق بدانيم در سني بودنش و هکذا و هلم جرا. من حق داشته ام مسيري را طي کنم بينديشم يا عادت کنم يا به تبع پدرانم و مسلمان شوم تو نيز به همان اندازه حق داري بينديشي طي مسير کني و کافر شوي. مدارا و رواداري ، قائل شدن به اين حق است. اما در جامعه ايده آل اسلامي هر آنکس که کافر است بايستي کشته شود يا توبه کند و اهل کتاب بايستي جزيه بدهد تا در امان بماند. بماند آنکه اگر مسلماني کافر شود بلا شک مرتد است خونش مباح. نگوييم چه کسي است که اين حکم ها را اجرا کند گفتيم که چه کسي اين روزها رجم مي کند و همين هفته پيش ديديم که رجم مي کنند و بد جوري هم مي کنند و اگر تا امروز هم نمي کردند تحت تأثير فشار خارجي نمي کنند. اگر کسي جرأت دارد امروزه بلند بگويد من کافر شده ام تا ببينيم با او چه مي کنند. همان که امروزه با دگر انديشان مي کنند آنهم جايي که بيچارگان فقط مي گويند منصف باشيم دين رواياتي ديگر نيز دارد شما يکي از آنها.
4. دين به مثابه حقيقتي واحد هست نمي توان يکي از آنرا دستچين کرد و ديگري را وانهاد اگر دين هست کافر و مرتد کشتن هست اگر دين هست ارث و ديه زن نصف مرد است و اگر دين است دختر 10 ساله به اندازه يک مرد 20 ساله محکوم است. مدرنيسم نيز يکپارچه هست هيچ انسان مدرني نفي نمي کند که کمونيسم ، فاشيسم و جنگهاي جهاني ثمره مدرنيسم نيست و از آسمان افتاده است. اما تفاوت اين دو رويکرد در اين است که اين يکي مسئوليت مي پذيرد و در صدد رفع اشکال بر مي آيد و مي شود اتحاديه اروپا و آن ديگري مي شود سودان و برده داري و ... نمي توانيم همهنگام ديندار باشيم و تبعات دينداران ديگر را از دامان بشوييم تا بوده دين محل اختلاف بوده فرقه کشي ، سني کشي شيعيان ـ در همين ..... خودمان که به شبي همه ..... شيعه شدند آن هم دو آتشه و حسيني !!!! ـ زرتشت کشي ، شيعه کشي ، مسلمان کشي و .... آيا مي تواني خود را پيرو مجلسي بداني و بري ء شماري خود را از فتوي هاي او در صوفي کشي و ...؟
5. آنچه من از سير مطالب و جزوات شما يافته ام ـ که ممکن است بر من مشتبه باشد ـ اين است که باني و مفسر اين مفاهيم و به قولي ................ است که متعلم از حضور حضرت گرديده است. اگر بر حضور حضرت در اين پروسه گردآوري مفاهيم تأکيد گردد ، ذهن را به سوي فرقه بودن رهنمون مي شود که عده اي بر اين انگشت نهاده اند و اگر بر يافتن اين مفاهيم از دل متون ديني اشاره گردد برداشتي مي شود ميان هزاران برداشتي که همگي به تکافو ادله رسيده و بر يکديگر غلبه و رجحاني نيافته اند. سؤال اين است به چه دليلي خداي هادي اين چنين بي دقت مسير دينش را ترسيم کرده که بعد از فوت پيغمبرش فقط شش نفر به او وفادار ماندند تا بعد از قرنها انتظار کسي پيدا شده که راه اصلي که راه ائمه بوده است را نشان دهد؟ مي دانم که يکي از جوابهاي حاضراين است که اين مباحث ابداعي نبوده و مسير هدايت در طي سالها بر گرده دينداران و محدثان بوده است اما غافليم از اينکه بحث کلامي ميرزا مهدي اصفهاني ، اسماء و صفاتش و نظاير آن بديع و در نوع خود اختراعي بوده است و اگر اين سخنان را به مجلسي و نظاير آنان ربط بدهيم مانند آنست که ملاصدرا تفسير قرآن بنويسد و بگويد قبل از آنکه من در مورد وحدت وجود بنويسم پيشاپيش در قرآن بر آن اشاره هايي رفته است.
6. اما شايد اگر بخواهم زياد ننويسم و اطاله کلام نکنم بهتر است سخن خود را با دو مطلب به اتمام برسانم. در آخر و نه در اتمام (last but not least) هنجار شما مسلم آن است که جاري شدن و ساري شدن احکام درست الهي در جامعه است . مردماني ديندار ، حقجو ، معارفي و مؤمن به شأن ائمه و... واقعيت جامعه نيز مشخص است . آيا واقعيت و حرکت به سمت هر هنجاري بايستی بويی از هنجار داشته باشد؟ آيا جامعه ما به سمت آن هنجار پيش مي رود؟ اگر آري پس بايستي انصار حزب الله را آيينه تمام نماي يک حزب اسلامي، کيهان را نمودار روزنامه نگاري اسلامي و قوه قضاييه را عدالت اسلامي نام نهيم و اگر بگوييم نه سؤال اين مي شود که چند سال ، راستي چند سال وقت مي خواهيم تا به اين هنجاري که هيچ مابه ازاء عيني در جامعه امروزيمان نمي يابيم برسيم؟ شايد اگر اندکي لختي وهله اي با خود خلوت کنيم بيابيم که کهکشهان به اين بزرگي ، منظومه شمسي ، کره زمين ، قاره آسيا ، کشور ايران و مايي که در اين ميان ذره اي بيش نيستم نمي توانيم ادعا کنيم که خالق اين عظمت فقط ما را به هدف اصلي رهنمون شده است و بس. اگر غير از اين را بگوييم به سمت پلوراليسم و حتي ليبراليسم هجوم برده ايم و آنگاه بسيار خوش آمديم.
برای ۱۸ تیر هیچ چیزی بهتر از این شعر راجر واترز از آلبوم Amused itself to death خاطراتم را زنده نمی کند. پینک فلوید همراه ما جوانان دهه هشتم بود موسیقی پر از اعتراض ، دوست داشتن ، فریب خوردن ، نظم و ترتیب اجباری و ... برای من که خیلی بد سلیقه ام تمام گروههای خارجی در پینک فلوید خلاصه شد و به غیر از چند آهنگ از بیتلز و نیروانا و چندتایی از گانزن روزز چیزی شیرینتر از پینک پیدا نکردم . روزهایی که ساعتها روی چمن های دانشگاه نشستیم و آهنگ On the turning away را تفسیر کردیم. روزهایی که فیلم دیوار را بارها و بارها دیدیم و از قدرت صدا و تصویر و موسیقی و نور به هیجان آمديم. شاهکار کلیپ های پینک که در حقیقت پایان داستان آن نیز بود آهنگ High hopes از آلبوم Devision Bell بود.
The grass was greener
The light was brighter
The endless river
With friends sorounded for ever and ever
پينک فلويد دیگر چیزی برای گفتن ندارد اما نوستالژی قوی آن هنوز در گوشه ذهن من ماندگار است.
آهنگ در مورد دختری است که در پی شورشهای دانشجویان چینی علیه سیاست حاکمان وقت کشته شد. جالب نکته ای است که مادر یکی از این مبارزان در مورد دخترش گفته بود شاید این دختر همان باشد. مادر گفته بود "من جلوی دخترم رو گرفتم تا به میدان تیان آن من نرود ولی او خیلی تلاش می کرد آخرش از پنجره توالت فرار کرد و خودش رو به دوستاش رسوند..." حزب حاکم چین اگرچه به طرز وحشتناکی دانشجویان را سرکوب کرد ولی این واقعه تأثیر عمیقی در اصلاح سياست های نظام داشت داستان ميدان تيان آن من چین یکی از باشکوهترین داستانهای جنبش دانشجویی است ایکاش بیاموزیم. و این هم شعر
We were watching TV
in Tiananmen Square
Lost my baby there
My yellow rose
In her bloodstained clothes
She was a short order pastry chef
In a Dim Sum dive on the Yangtze tideway
She had shiny hair
She was the daughter of an engineer
Won't you shed a tear
For my yellow rose
My yellow rose
In her bloodstained clothes
She had perfect breasts
She had high hopes
She had almond eyes
She had yellow thighs
She was a student of philosophy
Won't you grieve with me
For my yellow rose
Shed a tear
For her bloodstained clothes
She had shiny hair
She had perfect breasts
She had high hopes
She had almond eyes
She had yellow thighs
She was the daughter of an engineer
So get out your pistols
Get out your stones
Get out your knives
Cut them to the bone
They are the lackeys of the grocer's machine
They built the dark satanic mills
That manufacture hell on earth
They bought the front row seats on Calvary
They are irrelevant to me
But I grieve for my sister
People of China
Do not forget do not forget
The children who died for you
Long live the Republic
Did we do anything after this
I've a feeling we did
We were watching TV
Watching TV
We were watching TV
Watching TV
She wore a white bandanna that said
Freedom now
She thought the Great Wall of China
Would come tumbling down
She was a student
Her father was an engineer
Won't you shed a tear
For my yellow rose
My yellow rose
In her bloodstained clothes
Her grandpa fought old Chiang Kai-shek
That no-good low-down dirty rat
Who used to order his troops
To fire on the women and children
Imagine that imagine that
And in the spring of '48
Mao Tse-tung got quite irate
And he kicked that old dictator Chiang
Out of the state of China
Chiang Kai-shek came down in Formosa
And they armed the island of Quemoy
And the shells were flying across the China Sea
And they turned Formosa into a shoe factory
Called Taiwan
And she is different from Cro-Magnon man
She's different from Anne Boleyn
She is different from the Rosenbergs
And from the unknown Jew
She is different from the unknown Nicaraguan
Half superstar half victim
She's a victor star conceptually new
And she is different from the Dodo
And from the Kankanbono
She is different from the Aztec
And from the Cherokee
She's everybody's sister
She's symbolic of our failure
She's the one in fifty million
Who can help us to be free
Because she died on TV
And I grieve for my sister
پ. ن: برای دوستی که مرا با پینک آشنا کرد فقط حیف که گيلمور رو بیشتر از راجرز دوست داشت.
دیشب خواب تمام دوستانم را دیدم تمامی آنانی که روزگاری با آنها خوش بودم در کلاس درس از راهنمایی تا دبیرستان و از دبیرستان تا دانشگاه دلم عجیب گرفته بود از خواب که بیدار شدم می خواستم دوباره بخوابم می خواستم در خواب دوباره ام به آنان بگویم که بزرگ نشوید . اگر بزرگ شوید ده تايتان می رود آمریکا ، 3 نفر می رود استراليا یکی اتریش یکی انگلستان و... خواهش می کنم بزرگ نشوید آخر نمی دانید دلم چقدر برایتان تنگ می شود حتی با تویی که دعوا کردم یادت هست یک مشت تو حواله کردی به شکمم و یک لگد من به تو و ناظم ما را شدیدا توبیخ. همه اینها همزمان می شود با امروز 18 تیر روزهایی که همیشه یاد آور جدا شدن من از دانشگاه بود. شاید یک حادثه بود که ماشین در راه دانشگاه پنچر شد و من آن روز نتوانستم بروم دانشگاه شاید هم ...
خلاصه حس نوستالژیم بدجوری تحریک شده است. دلم می خواهد هر چه لعنت است بفرستم به این دنیای بزرگترها می خواهم دوباره به دنیای جوانیم برگردم شازده کوچولو ، شاپری ، بار دیگر شهری که دوستت دارم نگاههایی که از حرص بلوغ نشأت می گیرند برخوردهایی که همیشه فکر می کنی عشقند به همین سادگی ، دلهره ، ترس و لذت. این روزها خیلی دوست دارم به تمامی دوستانم نامه بفرستم و بگویم هنوز به فکرتان هستم هنوز دوستتان دارم ای سادگان صبور بیایید دور هم جمع شویم و هنوز ...
اما نمی توانم. زمان پای بستی است بر تمنای ما انسانها پس چاره ای ندارم جز آنکه سیگاری بگیرانم و یک لحظه به این لحظه بیندیشم. ایمیلی بفرستم به یکی از دوستان و منتظرم شاید جوابی نکته ای و تسکینی از او بیابم و به او بگویم. دنیای بزرگترها دنیای چندان خوبی نیست پر از شغال و گرگه دنیای آنها خار داره بیابوناش مار داره هرکی باهاش کار داره دلش خبر ...
اما در این دنیای بزرگترها از نگاه دیگران من موفقم من می توانم کارهایم را خوب انجام دهم من اعتماد به نفس دارم من اما خودم نیستم من به توصیه دکتر لاموتريژین می خورم. آخر دکتر بی انصاف مگر من صرع دارم. این چه دارویی است به من می دهی تثبیت کننده خلق و خو! خجالت داره . تازه منم کلی به خود افتخار می کنم روززای جمعه با یه روانپزشک می رم کوه همش به من می گم فایده کرد نکرد مگه لعنتی من موش آزمایشگاهیم اگه من حالتو این هفته نگرفتم.
خوب دیگه برم. این همه نامه تلنبار شده باید به همشون جواب بدم. هرچی دری وری گفتم بسه. بعد از ده پونزده روز باز هم هیچیز درست و حسابی ننوشتم. ولی چقدر نزدیکنند بامدادان بیست سالگی و من فردا بیست و یکساله خواهم شد به خیابان خواهم رفت و ... و ندا در خواهم داد آی سبدهاتان پرخواب ، سیب آورده ام سیب سرخ خورشید ..... عشق خواهم ورزید دوست خواهم داشت.
پ. ن : تمامی جملاتی که رنگشون فرق داره یه شعره ماله یکی دیگه حوصله رفرنس دادن نداشتم هر کی می دونه بدونه هر کی هم نمی دونه بره از اونی که می دونه بپرسه.
خوب دلم می خواست یکماه ننویسم که ننوشتم. دلم می خواست یکماه تنبلی کنم که کردم. دلم می خواست یکماه مثل خر کار کنم که کردم. دلم می خواست فروش فوق العاده شود، که شد. دلم می خواست پروژه بزرگ را بگیرم که گرفتم. دوست داشتم ماشینم را تازه کنم که خریدم. دوست داشتم با همسرم بیشتر بروم گردش که رفتم. دوست داشتم به افتخار فارغ التحصیلی برادرم میهمانی بدهم که دادم. دوست داشتم که مادرم از خانه کنده شود و قدری مسافرت برود که رفت. دوست داشتم این زبان لعنتی را دوباره شروع کنم ، کردم. دلم می خواست یکماه ننویسم که ننوشتم. دلم می خواست یکماه تنبلی کنم که کردم.
And in the end it's only round and round
از روزی که سروش به نصر و بالعکس به هم توپیدند. روزگار چندانی نمی گذرد. من به نوبه خود یکی دوبار دکتر سروش را از نزدیک دیده بودم اتفاقا آن هم در روزهایی بود که سخت شیفته او بواسطه صراطهای مستقیم، دین اقلی و نظایر آن بودم. در آن جلسات نحوه نگریستن و پاسخ دادن سروش که در مورد پلورالیزم و این چیزها حرف می زد زیاد ناراحتم نمی کرد و اگر چه به نظر با غرور و فخر بود باز هم مهم نبود که البته حب الشی یعمی و یصم. از زبان تلخ و گزنده سروش شنیده ایم که چه بیرحمانه به دشمنانش می تازد و بی هیچ درنگی هر آنچه می اندیشد را با آرايه ای ادبی پر از ایهام و ابهام و استعاره (عرفان زده ، عقل سوز) نثار طرف مقابل می کند.
دیگر، باور و اندیشه های اینان برایم دغدغه برانگیز نیست ، بهار اندیشه اینان برای منبه خزان نشسته است. اینانی که برایمان بایستی آزادی اندیشه به ارمغان می آوردند ستیزه جو شدند و غیر سوز. راستی وقتی سروش با آن کلمات سهمگین ، نصر را به رصد کردن عرفان از دفتر فرح پهلوی( اگر چه به حق ولی با کژخلقی و احیانا بی ادبی!!!!) متهم می کند و بالعکس، دیگر چه انتظاری می توان از کسانی که همینک بر سکان فرهنگ حکومتی نشسته اند داشت تا غیر بپرورند و دگر اندیشی ترویج کنند.
راستی چرا در این جامعه هیچگاه یاد نمی گیریم نقد کنیم بدون آنکه هویت طرف را به زیر سؤال بریم. شاید تا کنون هزاران نقد از اندیشمندان جامعه مان خوانده ام و مطمئنم همه شما این جمله را در تمامی این نوشته ها دیده اید و تأييدم خواهید کرد.
" .... آقای .... مرا متهم کرده است به بی طرفی و بی انصافی . همچنین او نوشته مرا توهین آمیز و به دور از ادب انگاشته است. من دوباره نوشته خود را ...."
راستی تا حالا چقدر این جمله احمقانه را دیده اید و خوانده اید و به حالت تهوع نیفتاده اید. زبان فلسفی و روشن اندیشهای ما پر از تهمت و افتراست، پر از ابهام و کنایه است چون درونمان پر از عقده و پیچیدگی است ، پر است از ریا و دروغ که ارثیه ای است از تاریخ دینی و میهنمان. با این سخنان چند روزه سروش و جمع دیگری از حاضران و یا مرتبطان انقلاب فرهنگی به این سخن که به سختی با آن می جنگیدم ایمان یافتم:
انسانهای ایدئولوگ اگر حساب خود را برای یکبار و قطعی با دنیای مدرنشان مشخص نکنند و یکی به نعل و یکی به میخ بزنند در بزنگاه ماجرا تندخو و برافروخته خواهند شد. چه من باشم چه شما باشی و چه حتی دکتر عبدالکریم سروش باشد.
نویسنده ای نوشته بود روزی که در حسینیه ارشاد وقتی نامه سروش به صورت غیابی خوانده می شد و در آن توپ و تشری هم به نصر شده بود پس از اتمام قرائت نامه شنیدم که دو جوان در پشت سر من به هم می گویند:
"دیدی چه طور حال نصر رو گرفت خوب زد توی دهنش"
چنین فیلسوفانی را چون ما پیروانی باید. چنین مباد!
دشمنان خود را تعاقب نموده بدیشان خواهم رسید.و تا تلف نشوند برنخواهم گشت. ایشان را {چنان} فرو خواهم کوفت که نتوانند برخاست. و زیر پاهای من خواهند افتاد. زیرا کمر مرا برای جنگ به قوت بسته ای. ومخالفانم را زیر پایم انداخته ای. خداوند زنده است و صخره من متبارک باد. وخدای نجات من متعال. خدایی که برای من انتقام می گیرد و قومها را زیر من مغلوب می سازد. ـ مزامیر داود ـ
بی شرمی آشکاری است گفتن اینکه رگهای بر آمده گردن نشانه حجت قوی است و من چون شیرم و سلطان جنگل ، پس حق با من است. این بدین معنی است که سطح بحث میان انسانها را تا حد جدل مضحکی پایین آوریم که هرکس در آن به این گفته بسنده می کند که چون حق با من است ، پس دیگر حریفان احمق اند. ـ بزلیوس ـ
این روزها بازار دین فروشی و تعاقب دگر باشان داغ داغ است. زنان اصلاح طلب ، دانشجویان ، دختران زنان کوچه بازار ، اراذل و اوباش نه مجرم بلکه متهم ، معتادان و بعدی را خدا می داند و ... .
دیشب خوابی دیدم: گویی در تمامی شهرها آیینی برقرار میشود سالیانه و این مراسم در شهرداری شهر با حضور بسیاری از مردم و با شادی و خوشی همراه است. من تمامی شهرداری ها را می دیدم و طرفه آنکه با هجوم عده ای تمام سور و بساط به هم خورد تمامی مردم را دستگیر کردند همه را و همه را جز همسرم و من نگران بودم که او به تنهایی چگونه فرار خواهد کرد.
طوفان هنوز آغاز نشده است. گام های بعدی بلندتر است. باور کنید...
ویتگنشتاین می گوید "كل زبان، شامل زبان و اعمالى را كه در آن بافته شده است، بازى زبانى مى نامم" (بند ۷ كتاب پژوهش هاى فلسفى) او باز می نماید که انسانها درگیر بازی زبانی مختلفی هستند به تناسب موقعیت و شأن اجتماعیشان. بازی زبانی متخصصین فنی ، چیزی سوای فیلسوفان است و آن نیز متفاوت از الهیون. ویتگنشتاین نشان می دهد که کلمان و واژه ها و به طور کلی زبان در فرآیند اجتماعی شدن و شکل زندگی فرا گرفته می شوند. از طرفی دیگر همانگونه که زبان از زندگی ما شکل می گیرد و نضج می یابد ، به همان شکل به زندگی شکل می دهد و تأثیر می گذارد. زبان ما پر از رمز و استعاره و کنایه است. می خورم ما می خورم نیست، همانگونه نمی خورممان نیز نمی خورم نیست. دقت کرده اید که وقتی به کسی می گوییم بفرمایید داخل تا چه حد تعارف می کنیم. حتی انتقادهای ما نیز پر است از پرده پوشی و ابهام. وقتی تعارفی را رد می کنیم دلیل های غیر واقعی می آوریم. زبان ما این چنین مغلق است خودمان نیز تحت تأثیر زبانمان مغلق هستیم به راستی نمی توان تشخیص داد که چه وقتی دلمان می خواهد چایی بخوریم و چه وقتی نمی خواهد. انتخاب کردنمان زیاد بر اساس پایه و اساس منطقی و با سیر مشخص نیست. بیشتر الله بختکی است. ممکن است بگوییم چایی میل نداریم اما لحظه ای بعد پشیمان شویم که دلمان می خواست چرا نخواستیم. نیاموخته ایم که انتخاب کنیم. انتخاب در فضای آزاد و فارغ از هرگونه اجباری شکل می گیرد در جامعه ای که حتی تنوع غذاییش بسیار محدود است انتخاب معنی ندارد. زبانمان نیز اجازه ابراز منیتمان را نمی دهد کلمه ما بهتر از من است و این معمولا من است که انتخاب می کند.
من به فارسی مینویسم ولی با این زبان مشکل دارم. زبان رایج زبان بندهپرور، توسریخورده، عرفانزده، دینخو، شعرناک، کمحوصله، ولنگوواز و شلختهای است. من زبانی میخواهم سکولار، فاخر، سربلند و دقتپذیر. زبان رایج هنوز زبان یک "پابلیک" مُدرن نیست و من نمیتوانم در آن نقش یک "پابلیک اینتلکتوآل" را بازی کنم. نوشتن به زبان توده خطرناک است. تو باید استدلالت را ساده کنی و اما و اگرها را برداری و بدین منظور باید سخت به خودت اطمینان داشته باشی. من اما این اطمینان را ندارم و نمیخواهم داشته باشم. من بدان فکر نمیکنم که برای که مینویسم. در انتخاب سبک و واژگان هیچ عمدی ندارم و مخاطب خاصی را در نظر نمیگیرم. عدهای این هنر را دارند که هم درست و سالم بنویسند و هم ساده. من ندارم. من میان ادبیات و فلسفه مرز میکشم و این دو را دو چیز متفاوت میدانم. فلسفه را تفکر مفهومی دقیق و استدلالی میدانم و از این رو از سخنوری ادیبانه میپرهیزم. نوشتن برای من یعنی شکافتن و ترکیب کردن و استدلال کردن. مخاطبانم کسانی اند که با استدلال من همراهی کنند یا مستدلانه در مقابل آن بایستند.

