باز آفريني
دور مباش/
نزديکتر بيا/
نزديکتر از زمان گذشته و حال/
من که يک امروز مهمان توام/
پس بيا بر گرديم به آتش و شور/
سوختن و لهيب کشيدن/
در اين آتشفشان صبور باش و مرا به صبوري دعوت کن!
می نویسم پس هستم
دور مباش/
نزديکتر بيا/
نزديکتر از زمان گذشته و حال/
من که يک امروز مهمان توام/
پس بيا بر گرديم به آتش و شور/
سوختن و لهيب کشيدن/
در اين آتشفشان صبور باش و مرا به صبوري دعوت کن!
دلگيرم از نبود التفاتش بر لرزه هاي صبرم
از نشنيدن صدايم
از نديدن تصويرش ، از آنچه که مردمان بدان روزمرگي ميگويند
کاش لمحه اي يا وحله اي
آه از دوري
حال من خرابترين است
بي تو اي دوست
زمان نيز به حال خود رهاست
و دلهاي ما
در اين فراخناي ايام
به صرافت سرفه و سيگار گرفتار آمده است!
صدايت را مي خواهم و نگاه آتشينت را
درياب مرا و آخرين لحظه هاي نبودنم را!
س.ن
مردي لاطائلات ميبافد،
عاقلاني نشسته اند و گوش مي کنند ،
سر تکان مي دهند و تحقير را براي هزارمين بار نشخوار مي کنند.
دختري نشسته است و از راز دل همگان با خبرست ،
صحبت از نرخ روز است و قرارداد ،
حماقت را همگان به سالگرد نشسته ايم.
مردي از ميان گاوهاي ميانه رو ،
اين قاليچه کهنه را رفو مي کند.
داستان اما به عرض و طول دلارهاي فاحش است پس پسر حالا گوش کن ...
باز هم تهران باران ميآد، نگران نيستم از اينکه باران بيايد و خانه را در بر گيرد، مبادا که تو را با خود به غنيمت برد، مبادا که اين تنهايي ابدي گردد، مبادا که اين جغرافياي دوري به نادسترس تاريخ وصل شود. زيرا که نازنين در خانه مادري است پس از چيزي هراس ندارم.
از چه روي اضطراب دارد؟ چرا اضطراب دارم؟
اميد دارم به اينکه برگردم، برگردم و دوباره لبخند را از لبانت بدزدم و در ميان مردمان شهر قسمت کنم
رابين هود جنگل شروود در چين
اين متن کاملا سياسي است!
چه خوب که لحظه های زندگی را این چنین تقسیم می کنیم، اگرچه دلم می گیرد وقتی بزرگراهها دو شقه می شوند به شمال و جنوب، دلم می گیرد وقتی تو و من در تنگنای شمال و جنوب ناگزیر از انتخابیم، ولی همین خوب است، زندگی خوب است به همین جدا شدن هایش و جمع شدن هایش، گریه نکن نازنینم/ راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است/ دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم.*
...ایی ، شاید هیچ وقت مجال آن نباشد که تک تک لحظه های با هم بودن و بی هم بودن را مرور کنیم و به همدیگر یادآور شویمچه حسی داشتیم در آن شبهای خوشی یا در آن لحظه های تنهایی، اما من اینجا به یادت هستم به تو فکر می کنم و می دانم در میان تمام جهانهای موازی جایی هست که زندگی بر وفق مراد ما می چرخد.
* سید علی صالحی
ايستاده ام در لب پرتگاه / پرواز از افق چشمهاي اندوهگين من فراتر ميرود
تو مي روي و بالهاي چسبيده به پشتم/ سست مي شود / آنقدر نگاه مي کنم تا برسي به آن نقطه دور دست
تا جايي که نقطه ميشوي / و بر انتهاي تمام آرزوهاي شهوانيم مي نشيني ...
جانسوز دلتنگم تو را.
پس خواهرم باش، همينجاها باش، سايه آغوشت را بر قامتم بتابان، دريايي از کوه باش تا زايش گدازه ها را از اعماق وجودم شاهد باشي، سخت است، مي دانم، اما هميشه خواهري کردن سخت است؛ نه؟ برادر بودن نيز چنين است! پس حق داري اگر گاهي ابري شوي، اصلا بيا کاري کنيم تو طوفان شو، درياي چر از بي تابي شو، موج هايت را با عصبانيت بر تخته سنگهايم بکوب، من هم سر خم مي کنم، نرم تر مي شوم، خيس مي شوم از اين حادثه و در نهايت تو آرامتر؛ حتي دريا هم پس از طوفان ارام ميشود، نه؟
اصلا بيا در جهان موازي بريم مسافرت، شمال، جنوب، دريا، کوير ... و ساعتها به هم نگاه کنيم و بي آنکه حرفي بزنيم من با رمز دستهايمان که به هم گره مي خورند و از هم باز مي شوند، راز چشمهايت را وا خواهم شکافت، بي آنکه کلامي رد و بدل شود، يخ ها را آب ميکنيم، آتشفشان ميشويم، رود ميشويم، دريا ميشويم و به انتها نمي رسيم پاياني در کار نيست. مهم اين است که تو باشي ، من باشم و درياوار دور هم باشيم...
روزها گر رفت گو رو باک نيست / تو بمان اي آنکه چون تو پاک نيست
در بستری که عشق تشنگیست
زلال شانه هایت همچنانم اتش می دهد
در بستری که عشق مجابش کرده است.
شاملو